بدون عنوان
پست سيزدهم

۱۵شهريور
دوشنبه ظهر با ماماني و اقاي همسر راهي دكتر شديم قرار بود دكتر
ساعت ۴ مطب باشه اما تا ۵ نيومد مامان هم اومده بود قبل از زايمان با دكتر صحبت كنه نوبت من كه شد رفتم داخل واي كارت معاينه رو يادم رفته بد بيارم دكتر هم كلي دعوام كرد واي چه مامان شلخته اي دكتر كه معاينه كرد گفت وزن نينيت خوبه اگه مي خوتي ۳۱ شهريور بيا براي سزارين واي دست و پامو گم كردم فكر نمي كردم به اين زودي بياي بغل ماماني به دكتر گفتم زود نيست گفت نه تازه شايد زودتر بياد منم استرسم بيشتر شد بالاخره تاريخ تولد پسر گلم هم مشخص شد من هميشه فكر مي كردم ۸ مهر زايمان مي كنم اخه يه جورايي تو اين مدت تمام اتفاقاتي كه مي افتاد تو ۸ ماه بود مثلا روزي كه فهميدم تو وچودمي ۸ بهمن بود روزي كه حالم خيلي بد شدو اولين سونو گرافتو رفتم ۸ اسفند بود روزيكه با تمام وجود ترسيدم و يك لحظه صداي قلابتو حس كردم ۸ فروردين بود روزي كه فهميدم ني ني كوچولوي من يك پسر مامانيه ۸ ارديبهشت بود روزي كه اولين تكونتو حس كردم ۸ خرداد بود براي همين هم منتظر ۸ مهر بودم اما دكتر كاملا غافلگيرم كرده بوداومدم بيرون به مامان موضوع رو كه گفتم اونم استرسي شد رفت پيش دكتر تا باهاش صحبت كنه اما دكتر به مامانم گفت نه ۳۱ شهريور بهترين وقته بالاخره از مطب كه اومديم بيرون خاله عفي زنگ زد امده بودن مشهد خونه مادر شوهرش گفت كجايي گفتم دكتر گفت ما الان ميايم اونجا وقتي اومدن خالم كلي بهم خنديدمن
مامان![]()
شوهر خاله ![]()
اما خود خاله بيخيال هي پشت هم مي گفت و ريسه ميرفت بالاخره اقاي همسر هم اومد رفته بود از عابر بانك پول بگيره وقتي خبر وبهش دادم شوكه شد گفت واي چه زود ![]()
بالاخره با مامان و خاله راهي پروما شديم مي خواستيم سرويس خواب پسر گلمو بخريم اما اونجا به خاطر افطار زود بسته شدو ما هم دست از پادرازتر برگشتيم سر راه هم يه اش مشتي هم زديم به رگ با ساندويچ بعد از اونجا هم رفتيم تختو كمد پسرمو ببينيم كه فردا بياريم خونه از اونچا هم خاله و شوهر خاله خداحافظي كردن و ما هم رفتيم خونه ![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
