نجواهاي من با ني ني نازم

جوانمرد کوچک ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

چه توکلی داری پسرم.

دارم فکر میکنم این اعتمادی که تو به مادر ناتوان خود داری اگر مادرت به خدای توانای خود داشت، همه چیز حل بود.

باور کن!

نوشته شده در جمعه 13 مرداد 1391ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط مامان |

کوچولوی خونه ما امسال عید با مامان و باباش راهی رشت شدن تو انزلی هتل گرفتیم و مستقر شدیم از و اطراف رشت و حسابی گشتیم از همه جا قشنگتر ماسوله بود با اینکه با این شیطون بلای فضول کلی اذیت شدیم خیلی بهمون خوش گذشت

رادی هم اولی که وارد ماسوله شدیم همینطور بی هوا فقط بدو بدو می کرد منم دنبالش  که از پشت بام ها نیفته بعد از یک ساعت که پدر من و باباشو دراورد اقا فهمید که باید یواش و با احتیاط راه بره همشم هموس اش می کرد و کاسه کاسه اش می خورد بعدم گیر داد که با لباس محلی عکس بگیره من و باباشم مجبور کرد لباس بپوشیمو باهاش عکس بگیریم تو ماسوله چند تا توریست چینی بودن که چند تا عکس قشنگ از رادی انداختن

رادی:بابا اینا کین چرا این شکلین متفکر

بابای رادی :بابایی اینا بابا مامان چوچانن اومدن ایران گردی خندونک

بعد از ماسوله راهی قلعه حسن خان فومن شدیم نزدیک دو هزار تا پله بود که مستقیم به قله کوه ختم می شد حدودا دو کیلومتر راه اونم سربالایی رادی بدون کمک ما بالا رفت اما بعد از پایین اومدن افتاد تا صبح تکون نخورد

تالاب انزلی هم با قایق دور زدیم و حسابی به رادی ما هم خوش گذشت

بعد از رشت هم دو روز رفتیم بابلسر و رادی فقط با ماسه ها بازی می کرد و در کل با دریا کاری نداشت

از مسافرت برگشتنی هم فهمیدیم تو هتل رادی کارت اداره باباشو انداخته تو صندوق صدقات اینم از خرابکاری پسر کوچولی ما

بعد از مسافرت هم نوبت به ختنه اقا پسر رسید خیلی برای دکتر و روش ختنش پرس و جو کردم به روش سنتی  ختنش کردیم که الحمدالله امروز روز سومشو  وخلی هم خوب همکاری کرد فقط مو قع ختنش خیلی جیغ داد زد اولی که وارد مطب دکتر شدیم فهمید برای چی اومده و به طف در وردودی بدو بدو کرد می گفت من نمی خوام ختنه کنم

 

با اینکه هیچ ذهنیتی از ختنه نداشت فقط براش توضیح دادیم که اقای دکتر می خواد چسب بزنه اما امن می ترسید تا اینکه وقت ختنش که شد مطب و رو سرش گزاشت جیغ می زد کچلمن گشنمه منو ببرید من دیش دارم واوای وای الان قیچی می کنن چاقو می زنن خلاصه پدر هممون و دراورد ولی الانه که خلی خوبه

 

تازه می فهمم بچه اروم چه نعمتیه نه بلند می شه نه فضولی می کنه فکر کنم این چند روزه چاق هم بشه همه می گن پاهای رادی یه چند روز استراحت می کنه چشمک

 

 

 

اینم چند تا عکس از مسافرکوچولی ماااااااااااااااااااااا

 

 

رادی کنار دریا رو ماسه ها

 

رادی متفکر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 3 خرداد 1393ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مامان | |

با اینکه برای تبریک 15 روز دیر کرد داشتم اما مهم نیست مهم اینه که بالاخره طلسم شکسته شد و من دوباره وبلاگ رادی و اپ کردم

 

امسال نوروز پسر کوچولوی ما بهش خیلی خوش گذشت همین که بزرگتر شده بود و امار عیدی هاشو داشت و دیگه این که  خیلی تو 

دید و بازدید فامیل بهش خوش می گذشت مخصوصا قسمت اجیل خوردنشو عیدی گرفتنش

یه بیلچه داشت که تو باغ مامانیش برای خودش باغبونی می کرد 8 عیدم که عروسی داشتیم  و رادی هم با یه یک کت سفید اون وسط مستا برای خودش دلبری می کرد

 

اخر عروسی هم که از تالار دراومدیم نزدیک بود جان به جان افرین تسلیم کنه یهو پرید وسط خیابون ولی راننده ماشین سرعتش پایین بود و زود زد رو ترمز اینم قسمت اخر ماجرا

 

تو عروسی هم هی به من می گفت مامان چرا چشاتو بنفش کردی زشت شدی کلا ضد حال بود

اخر شبم با کلی گریه راضیش کردیم سوار ماشین شه هی می گفت ای بابا من نمیام گریه

سیزده هم رفتیم شاندیز اونجا هم با باباش کوهنوردی کردن و با تمام خانواده هایی که اومده بودن دوست شده بود و باهاشون صحبت می کرد

جالب اینکه چون موهاش خیلی بلند شده بود فکر می کردن دختره برای همین با دو سه تا دختر هم دوست شده بود و باهاشون عروسک بازی می کردخخخخخخخلبخند

موهاشو هم اصلا نمی زاره کوتاه کنی می گه اصلا زشت می شم دیگه کم کم باید براش گل سر بخرم نیشخند

الانم گرفته تخت خوابیده بیدار بشه که عمرا بزاره من بیام سر کامی اینم چند تا عکس نوروزی از کوچولوی ما

 

 

 

نوشته شده در جمعه 15 فروردين 1393ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط مامان | |

حدودا دو هفته پیش برای رادی تراشه های الماس سفارش دادم که خیلی هم بهش علاقه  نشون داد 

روزی یک کلمه بهش یاد می دم البته با کلی بازی و ادا در کل اموزش نباید خسته کننده باشه تا کودکو زده کنه 

رادی تقریبا خوب پیش می رفت تا اینکه هفته پیش مامانی و بابایی رادی راهی شمال شدن و به خاطر اصرار رادی که همش دریا دریا می کرد من با پسر کوچولو هم همسفرشون شدیم تو راه خیل یاذیت نکرد ولی شمال که رسیدیم خونه مامان بزرگم یکسره با پسرخالم سانی که هم سن هستن دعوا می کرد 

 

سانی قد من بزرگتره رادی نه قد من بزگترهمشغول تلفن و دوباره جیغ و گیس کشی وقت تمام

سانی من موهام صافه خوشکلتره موهای تو فره زشته رادی نه موهای من قشنگتره زبان

خلاصه دنیایی داشتیم با این دو تا وروجک یه روز بردمشون پارک بالای سرسره سانی گیر داده قد من بلندتره رادی هم بدتر جیغ می زد نه من بلندترم گریهیهو دعواشون شد و همدیگرو از بالا هل می دادن منم بدو بدو رفتم میانجی گری کردم کلی از خودم نصیحت دروکردممتفکر 

بعد بهشون گفتم هر کی دعوا نکنه شعورش بالاتره سانی شروع کرد شعور من بالاتره رادی نه شعور من بالاتره و باز دوباره جیغ و فریاد منم مونده بودم دیگه چه کار کنم با این دو تا خیال باطل

خلاصه دریا رو هم رفتیم و سوار قایق هم شدیم و یه دور زدیم و اومدیم من با مامان اینا نیومدم با خالم و سانی و رادی سوار اتوبوش شدیم و برگشتم چون مامان اینا هنوز می خواستن جاهای دیگه هم برن منم با این بچه و بدون همسری پشیمون شدم و اولین سفر اتوبوسی رادوین و هم جور کردم 

 

تا ساعت 10 شب که بلیت داشتیم هم رادی هم سانی رو نخوابوندیم برای همین به محض ورود به اتوبوس تا خود مشهد خوابیدن دیگه کار به جایی رسیده بود که به هم می گفتم ما خسته ایم چرا ما رو نمی خوابونن 

 

کلی تو خونه مامان بزگم اذیت کردن از بس جیغ کشیدن که همسایه ها به ستوه اومده بودن فقط دو روزی که رفتیم ویلای خالم خیلی راحت بودم چون تو حیاط بازی می کردن و زیاد به هم گیر نمی  دادن 

خلاصه الان در خانه خودمان در ارامش به سر می بریم رادی حدودا 12 کلمه یاد گرفته وخیلی خوب همکاری می کنه مجموعه اولش حدود 30 کلمه است که رادی تا الان یک سومشو و یاد گرفته ان شالله بتونه تا یک ماه اینده کتاب اولش و تموم کنه 

 

اینم چند عکس از  مسافرکوچولوی مااااا

کارتهای تراشه ها 

 

 رادی و سانی 

نوشته شده در جمعه 22 شهريور 1392ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط مامان | |

الان چند وقتیه درگیر تدارک جشن عقیقه رادو ی ن کوچولو هستیم قراره هم افطاری باشه هم عقیقه که به نوعی ثوابش دو چندان باشه البته مراسم عقیقه دختر عمه رادی هم هست که با هم در یک تالار گرفته میشه 

 

کارتاشونم با عکسای ناز جفتشون چاپ کردیم که خیلی جالب شده از این گذشته پسر گل من انقدر بزرگ و شیرین زبون شده که نگو 

موهاش خیلی بلند شده دوست ندارم کوتاه کنم دوست دارم بلندتر بشه اخه حالت فرفری به خودشون گرفته و قیاشو جذاب تر کرده چند وقت پیش  بهم می گفت مامان موهامو کوتا کن زشته می خوام خوشکل بشم 

 

براش رنگ انگشتی گرفتم تا رو دیوارای حموم خوب نقاشی کنه تا یکم حس خط خط ی کردنش رو دیوارای خونه خنثی بشه همین امروز ظهر رژلب منو برداشته بود و تمام دیوار و نقاشی کشیده بود منم با دستمال افتادم به جون دیوار تا پاکش کنم با حالت طلبکارانه برگشته به من می گه دستمال نکش دیوار خراب می شه باباجون دعوات می کنه هاااا

رو تختیشو دائم از رو تخت پرت می کنه پایینو میگه اینجا خونمه در بزنید وارد شید 

همشو منو بغل می کنه میگه مامان خیلی دوست دارم اگه هم از دستش ناراحت بشم می گه مامان با من دوست هستی 

هنوزم غذای مورد علاقش تخم مرغه گوشتای غذاشم که مخفیانه بهش می دم وگرنه تفت می کنه 

هی زنگ می زنه خونه مامانیش می گه ما الان میایم خونتون خوب بعد سر من غرغر می کنه که حاضر شو بریم اصلا هم گوشش بدهکار نیست 

تو مترو که سوار میشم دائم در حال حرف زدن با دیگرانه عینک دودیشو می زنه و به خانم پشت سری میگه تو عینک نداری عینک بزن خوشکل میشی کل مترو با حرفاش می خندونه 

یه بار تو مترو از بس فضولی کرد بهش گفتم اگه فضولی کنی اقا شیره می خوردتا با صدای بلند گفت عمه جونو مامانی و بخوره نه منو 

ان شالله این هفته که مراسمش تموم بشه با عکسای جدیدش میام تا یکم وبلاگش از این بی حوصلگی دراد 

اینم چند نمونه از عکسای کچولوی مااا

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 شهريور 1392ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مامان | |

 

 

خدایا شکرت 

دیشب نزدیک اذان مغرب پیدا شد جزئیاتش تو وبلاگش هست 

از اقای احسان علیخانی هم خیلی ممنونیم تمام بچه های نی نی سایت عاشقشن زیاددددد

 

دل یه مادر  رو شاد کردی ممنونتیم خداااااااااااااااااااااااااااااا

اهنگ جدید وبلاگ تقدیم به محمد طاهای عزیزززززززز

نوشته شده در يکشنبه 27 مرداد 1392ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط مامان | |

جشن عقیقه رادی به خوبی انجام شد روز قبلش دایی ایمان رادی با ماشین اومد دنبال من و خالم تا خونه مامانم کلی تو ماشین با پسرخالم سرو صدا و دعوا کردن فردا شب هم مراسم بود که تو تالار برگزار شد  شام چلو کباب بود و سوپ و بقیه مخلفات افطار خیلی خوش گذشت مخصوصا با این رادی شکمو که می خواست از سوپ و کباب بخوره ما جلوشو می گرفتیم البته براش جدا غذا گرفته بودیم اما رادی عاشق سوپ بود و چون از اب گوشت تو سوپ ریخته بودن نمی تونستم بهش بدم 

 

و سوپ هم یادمون رفته بود جدا بگریم  براش خلاصه کلی عکس و فیلم ازش گرفتم مخصوصا اون وقتی که همه مشغول خوردن غذا بودن غذای رادی دیرتر حاضر شد و اون هم با ولع فراوان دو نا بسته ماست و با نون خوردزبان

بعد مراسم من و رادی با خالمو پسرخالم که هم سن رادی بود چند روز خونه مامانم موندم اونجا رفتیم ولایت بابا و کلی از باغ انگور انگور چیدیم رادی و سانی هم مرتب سر هر چیزی دعوا می کردننگران

 

مثلا سانیار پسرخالم به مامانم می گفت خاله رادی هم دعوا می کرد که این مامانی منه نه خاله تو سر همین بارها دعوا کردن بیچاره سانیار از ترسش به مامان من می گفت مامانینیشخند

 

اخرین شب ماه رمضون بابام رادی برد مسجد اونجا به همه بچه ها دو تا کتاب داستان با یک خودکار جایزه دادن شب که رادی اومد خونه با خوشحالی زیاد می گفت مامان من جایزه از اقا گرفتم خیلی ذوق کرده بود

 

یک شب هم رفتیم خونه مامان اقای همسر اونجا کلی با پسر عمش دعوا کرد کنترل ماشین و به سر پسر عمش زد و  اونم دادو بیداد راه انداخت انقدر اذیت کرد که خودم اژانس گرفتم برگشتم خونه مامانم

خلاصه این چند روز کلی به هممون مخصوصا رادی خوش گذشت شبا کنار بابام می خوابید و همش دوست داشت باهاش بره مسجد و تنها سرگرمیشم دعوا با سانیار بود

شب اخر هم با ماشین پسر عمم اومدیم خونه هم رادی و هم سانیار و تا ساعت 8  شب نخوابوندیم تا تو ماشین بخوابن و به هم نپرن بالاخره به سلامتی به خونه رسیدیم

شبش تا ساعت 2 با خالم بیدار بودیم و حرف می زدیم صبح هم اون رفت خونشتا دیگه از شر دعوای هر دتاشون نفس راحت بکشیم خوشمزه 

اینم چند تا عکس از این سفر کوتاه 

 رادی با سانیار 

 

رادید

نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1392ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مامان | |

تو  را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

تو رو به خاطر عطر گرم نان

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

اندازه قطرات باران. اندازه ستاره های اسمان دوست میدارم

تو را به خاطر همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

نوشته شده در يکشنبه 9 تير 1392ساعت 7:09 بعد از ظهر توسط مامان | |

 

 

 

 

 

 

 

عکس های اتلیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مامان | |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 دی 1391ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط مامان | |

دلنوشته های دلنشین
لبـــــــــانم را دُوخته ام
مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم "
که هر بار گفتـــــم ،
تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد ....

نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1391ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مامان | |

Design By : nightSelect.com