نجواهاي من با ني ني نازم

جوانمرد کوچک ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پست ثابت

 

چه توکلی داری پسرم.

دارم فکر میکنم این اعتمادی که تو به مادر ناتوان خود داری اگر مادرت به خدای توانای خود داشت، همه چیز حل بود.

باور کن!

از مسافرت تا ختنه جوانمرد کوچککککککککککک

کوچولوی خونه ما امسال عید با مامان و باباش راهی رشت شدن تو انزلی هتل گرفتیم و مستقر شدیم از و اطراف رشت و حسابی گشتیم از همه جا قشنگتر ماسوله بود با اینکه با این شیطون بلای فضول کلی اذیت شدیم خیلی بهمون خوش گذشت رادی هم اولی که وارد ماسوله شدیم همینطور بی هوا فقط بدو بدو می کرد منم دنبالش  که از پشت بام ها نیفته بعد از یک ساعت که پدر من و باباشو دراورد اقا فهمید که باید یواش و با احتیاط راه بره همشم هموس اش می کرد و کاسه کاسه اش می خورد بعدم گیر داد که با لباس محلی عکس بگیره من و باباشم مجبور کرد لباس بپوشیمو باهاش عکس بگیریم تو ماسوله چند تا توریست چینی بودن که چند تا عکس قشنگ از رادی انداختن رادی:بابا اینا کین چرا این شکلین ...
3 خرداد 1393

سال نو مبارککککککککک

با اینکه برای تبریک 15 روز دیر کرد داشتم اما مهم نیست مهم اینه که بالاخره طلسم شکسته شد و من دوباره وبلاگ رادی و اپ کردم   امسال نوروز پسر کوچولوی ما بهش خیلی خوش گذشت همین که بزرگتر شده بود و امار عیدی هاشو داشت و دیگه این که  خیلی تو  دید و بازدید فامیل بهش خوش می گذشت مخصوصا قسمت اجیل خوردنشو عیدی گرفتنش یه بیلچه داشت که تو باغ مامانیش برای خودش باغبونی می کرد 8 عیدم که عروسی داشتیم  و رادی هم با یه یک کت سفید اون وسط مستا برای خودش دلبری می کرد   اخر عروسی هم که از تالار دراومدیم نزدیک بود جان به جان افرین تسلیم کنه یهو پرید وسط خیابون ولی راننده ماشین سرعتش پایین بود و زود زد رو ترمز اینم قسمت اخر ما...
15 فروردين 1393

مسافر کوچولو و باسواد ما

حدودا دو هفته پیش برای رادی تراشه های الماس سفارش دادم که خیلی هم بهش علاقه  نشون داد  روزی یک کلمه بهش یاد می دم البته با کلی بازی و ادا در کل اموزش نباید خسته کننده باشه تا کودکو زده کنه  رادی تقریبا خوب پیش می رفت تا اینکه هفته پیش مامانی و بابایی رادی راهی شمال شدن و به خاطر اصرار رادی که همش دریا دریا می کرد من با پسر کوچولو هم همسفرشون شدیم تو راه خیل یاذیت نکرد ولی شمال که رسیدیم خونه مامان بزرگم یکسره با پسرخالم سانی که هم سن هستن دعوا می کرد    سانی قد من بزرگتره رادی نه قد من بزگتره و دوباره جیغ و گیس کشی   سانی من موهام صافه خوشکلتره موهای تو فره زشته رادی نه موهای من قشنگتره  خلا...
22 شهريور 1392

جشن عقیقه گل پسر

الان چند وقتیه درگیر تدارک جشن عقیقه رادو ی ن کوچولو هستیم قراره هم افطاری باشه هم عقیقه که به نوعی ثوابش دو چندان باشه البته مراسم عقیقه دختر عمه رادی هم هست که با هم در یک تالار گرفته میشه    کارتاشونم با عکسای ناز جفتشون چاپ کردیم که خیلی جالب شده از این گذشته پسر گل من انقدر بزرگ و شیرین زبون شده که نگو  موهاش خیلی بلند شده دوست ندارم کوتاه کنم دوست دارم بلندتر بشه اخه حالت فرفری به خودشون گرفته و قیاشو جذاب تر کرده چند وقت پیش  بهم می گفت مامان موهامو کوتا کن زشته می خوام خوشکل بشم    براش رنگ انگشتی گرفتم تا رو دیوارای حموم خوب نقاشی کنه تا یکم حس خط خط ی کردنش رو دیوارای خونه خنثی بشه همین امروز...
5 شهريور 1392

محمد طاها پیدا شد

    خدایا شکرت  دیشب نزدیک اذان مغرب پیدا شد جزئیاتش تو وبلاگش هست  از اقای احسان علیخانی هم خیلی ممنونیم تمام بچه های نی نی سایت عاشقشن زیاددددد   دل یه مادر  رو شاد کردی ممنونتیم خداااااااااااااااااااااااااااااا اهنگ جدید وبلاگ تقدیم به محمد طاهای عزیزززززززز ...
27 مرداد 1392

یک سفر کوتاه

جشن عقیقه رادی به خوبی انجام شد روز قبلش دایی ایمان رادی با ماشین اومد دنبال من و خالم تا خونه مامانم کلی تو ماشین با پسرخالم سرو صدا و دعوا کردن فردا شب هم مراسم بود که تو تالار برگزار شد  شام چلو کباب بود و سوپ و بقیه مخلفات افطار خیلی خوش گذشت مخصوصا با این رادی شکمو که می خواست از سوپ و کباب بخوره ما جلوشو می گرفتیم البته براش جدا غذا گرفته بودیم اما رادی عاشق سوپ بود و چون از اب گوشت تو سوپ ریخته بودن نمی تونستم بهش بدم    و سوپ هم یادمون رفته بود جدا بگریم  براش خلاصه کلی عکس و فیلم ازش گرفتم مخصوصا اون وقتی که همه مشغول خوردن غذا بودن غذای رادی دیرتر حاضر شد و اون هم با ولع فراوان دو نا بسته ماست و با نون خورد ...
25 مرداد 1392

تقدیم به پسرم

تو  را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم تو رو به خاطر عطر گرم نان برای برفی که اب می شود دوست می دارم اندازه قطرات باران. اندازه ستاره های اسمان دوست میدارم تو را به خاطر همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم ...
9 تير 1392

بدون عنوان

دلنوشته های دلنشین لبـــــــــانم را دُوخته ام مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم " که هر بار گفتـــــم ، تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد .... ...
12 دی 1391